تبليغاتX
حسام قند عسل بابایی و مامانی


حسام قند عسل بابایی و مامانی

 

                         

سری دوم از عکسهای مسافرت

 

جاده چالوس

چالوس روستای کلارآباد

دریای خزر استان گیلان

     

قربون پسر شجاعم برم  ٬ که از آب نمیترسه

اینم از امیرحسین پسر دایی علی

 

میخام یه کم از شیطونیای وروجکم براتون بگم

مقر ایشون اینروزا توی آشپز خونه هاست چه توی مسافرت چه خونه خودمون

(عرضم به حضورتون دمار از روزگار ما در آورده)

ماشاالله اینروزا دست بزنم پیدا کرده

سفره غذا رو که نمیشه از دستش رها کرد چون

در غیر اینصورت همه چی روی زمینه.

چند روز پیش کاسه فرنی بابایی رو خالی کرد روی فرش تازه

شسته شده ی مامان جونش .

الله اکبر نی نی ٬ آخه تو چقد فضولی

"الهی من قربون تک تک خرابکاریات بشم "

علاقه خیلی عجیبی به خوراکی داره

مخصوصا با دیدن موزمحصل و بستنی رادارش گم میشه و تند تند میاد سراغشون

راستی یادم رفت بگم که دیروز دومین مروارید کوچولوی ما  خود نمایی کرد.

 در تاریخ ۱۵/۵/۱۳۹۰

نوشته شده پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390در ساعت19:41 مامانی| |

 

سلللللللللاااااااااام ما اومدییییییییم

البته خیلی ببخشید بی خبر رفته بودیم مسافرت

این چند روزی رو که مسافرت بودیم خاطرات جالبی برایمان رخ داد٬

بالاخره سفرمان با همه خوبی ها و بدیاش گذشت . چرا بد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا بهتون میگم . عرضم به حضورتون بدیش به خاطر مریض شدن حسام بود

اینقده حالش بد بود که همش گریه میکرد و اصلا دو روز اول به هیچ 

کدوممون خوش نگذشت . بله  بعد از چند روز متوجه شدیم که یه مروارید

خوشگل و البته خیلی تیز توی دهن قند عسلمون داره برق میزنه.

تاریخ در آوردن دندان : ۲۹/۴/۱۳۹۰

راستی در تاریخ ۲۶/۴/۱۳۹۰ با اینکه حسام مریض بود متوجه شدیم که

یاد گرفته دست بزنه و گاهی اوقات جو گیر که میشه با

شنیدن صدای آهنگ دست میزنه و خودش رو تکون میده

یعنی داره میرقصه.

بریم سراغ عکسها

 

وقتی حسام مریض بود

قربونش برم اصلا حال نداشت

خونه دوست بابایی

آخه تو چقدر ریلکسی بچه جان

حسام تو بغل معراج پسر داییش نشسته ٬ اون یکی هم

عرفان برادر معراجه

اینم عکس عرفان از نزدیک جیگر عمشه به خدا

 

توی باغ خاله زری اینا

 

بلایی که خاله زری سرت آورده

 

عکسهای کنار دریا

 

ساحل دریای خزر (استان گیلان ٬شهرستان رودسر)

حسام و بابایی

 

اینم یه دوست خوب (ایلیا) برای حسام

 

نگاه کنید چطوری به دریا نگاه میکنه...

یه روز دیگه

اینم از شیطونیای قند عسلمون

نوشته شده شنبه هشتم مرداد 1390در ساعت14:53 مامانی| |

 

سلام جیگر مامانی

 الهی دورت بگردم اینقده دوست دارم که نمیدونی ٬ آخه تو اینقده

کوچولویی که قدرت درک این چیزا رو نداری و نمیدونی که وقتی با گریهCrying 2 دنبالم

میای ته دلم واست ریش میشه . عزیزکم یه کمکی داری شیطون میشیاSpaz

ولی عیبی نداره من با شیطونیات Spazذوق میکنم

مخصوصا این چند روزه که از وسط سفره جمعت میکنیم

این ذوق رو  تو چشای بابایی هم میشه دید .

همین که یه حرکت جدید ازت میبینیم کللللللی میخندیمROTFL و

خوشحالیم از اینکه نینیمون داره کم کم بزرگ میشه .

تا سر حد مرگ دوست دارم ٬  اصلا ولش کن نمیدونم چطور احساساتم رو بیان کنم.

فقط اینو بدون با خنده ات خندونمLaughing 1 و با گریه ات گریونCrying 1

پس بخندیم و بخندیم و بخندیم

نوبتی که باشششه ...

 اگه گفتید نوبت چیه ؟؟؟؟

بلللله درست حدس زدید چند تا عکس از قند عسل مامانی

دیشب شوشو جونم برای اولین بار از ما جدا شد و رفت خونه آجیاش

منو قند عسلی هم برای اینکه حوصلمون سر نره رفتیم خونه خاله رباب

چند تا عکس گرفتم.

                                                  

                                                                               

 

مامانی قربونت بره الهی ٬ این کارت خیلی بده

موس کامپیوتر و کجا بردی؟

 

...دعوا سر سیب ...

یکی نیروی کمکی بیاره

             

 

اینجا زیادی احساس راحتی کرده

همچین لم داده انگار........

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

ای بابا یکی حواسش به این دو تا وروجک نیست؟

(اینجا زودی پسر خاله شده)

 حسام و آتنا کوچولو .نینی خونه خاله رباب

نوشته شده سه شنبه بیست و یکم تیر 1390در ساعت15:31 مامانی| |

 

 سلام ٬سلام صد تا سلام

خبر دارم خبر

قند عسل مامانی  ذیروز ٬ بعد از مدتها سعی و تلاش بالاخره

تونست چند قدم با زور چهار دست و پا جلو بیاد.

کوچولوی ما چند وقتی بود که همش سعی میکرد حرکت کنه ولی موفق نمیشد

حتی چند روزی بود سینه خیز خودشو جلو میکشید

ولی دیروز بالاخره متوجه شدیم که بعد از کلللللللی سعی کردن

به طرف جلو حرکت میکنه. وقتی به چیزی که میخواد میرسه یه عالمه ذوق میکنه

مامانت قربونت بره الهی ٬ دورت بگردم

در تاریخ ۱۷/۴/٬۱۳۹۰ روز جمعه

در سن هفت ماه و بیست و سه روزگی

به امید روزی که راه رفتنتو ببینم گلی

آخه عسل مامان این چه طرز غذا خوردنه

 یعنی اومدیم مهمونی خونه باباجور اینا

deborah.mihanblog.comdeborah.mihanblog.com

این عکس وقتیه که حسام نینی تر بود

deborah.mihanblog.comdeborah.mihanblog.com

وقتی بابایی بازی میکنه گریه میکنی

دسته پلی استیشن رو میخای

"ای ول٬ تو هم مثل مامانی دوست نداری بابایی بازی کنه"

اینم حسام خانم قبل از اینکه موهاشو کوتاه کنم

نوشته شده شنبه هجدهم تیر 1390در ساعت15:2 مامانی| |

 

به نام خدا

 مورچه  سیاه کوچولو

کار می کنه، بار می بره

دونه هارو جمع می کنه

داخل انبار می بره

deborah.mihanblog.com 

مورچه  سیاه کوچولو

زیرِ زمین لونه داره

تو لونه ی زیرِزمین

یه عالمه دونه داره

 deborah.mihanblog.com

مورچه  سیاه کوچولو

عاشق کار و کوششه

تابستون و فصل بهار

همیشه زحمت می کشه

deborah.mihanblog.com 

 مورچه  سیاه کوچولو

خوشحاله و غم نداره

فصل زمستون که بیاد

آب و غذا کم نداره

 

نوشته شده جمعه هفدهم تیر 1390در ساعت15:51 مامانی| |

 

خودتان قضاوت کنید چرا همه میگن نی نی ما

تپل نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 به نظر شما وروجک من داره به چی نگاه میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جونممممممممممی جوووووووووون عجب موزی روی زمین افتاده

باید به دست بیارمش

 

Funny Animations

http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gifآخیش بالاخره به دستش آوردمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif

حالا میذارمش توی بشقابمو میخورمش

بفرمایید ....

چه کیک خوشمزه ای به چنگ آوردم ٬به به

بعد از موز و کیک یه کاسه سرلاک واقعا میچسبه

 

بللله فکر میکنم عکسها گویای همه چیز باشن . وروجک ما خیلی شکمو شده و اینروزا با دیدن سفره

غذا و ظرفای غذاش زودی میزنه زیر گریه یعنی اینکه غذا میخااااااااااام!!!!!!!!!

ولی عزیز مامانی با همه شیطونیات بازم دوست دارم و چاکر آماده به خدمت شما هستم.

الهی مامانت قربونت بره خیلی دوست دارم تاج سر مامانیش

 

نوشته شده سه شنبه چهاردهم تیر 1390در ساعت15:23 مامانی| |

 

سلام٬قرار بود دیشب من و بابایی و مامانی با هم بریم خونه خاله رباب .  ولی از اونجا

 که دل مامانی و خاله جون به هم خیلی نزدیکه خاله جون زنگ زد گفت که دارن میان خونمون.

آخخخخخخخ جووووووووون

خلاصه دیشب خیلی خوش گذشت و کلللی با خاله جون بازی کردم .

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

" بد جور مشغول ظرفاش شده"

الهی مامانی قربونت بره . اینقدر بزرگ شدی که دیگه توی آشپزخونه پیشم میشینی

داره به کفشدوزکهای روی یخچال نگاه میکنه

 

 عروسکی که چند روز پیش باباییش براش خریده بود

 

 

محو تماشای اسباب بازیش

بلایی که خاله رباب با خامه ی کیک سر من آورده

عجب دوره و زمونه ای شده هااااااا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

الان تو مثل فرشته ها خوابیدی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده دوشنبه سیزدهم تیر 1390در ساعت12:32 مامانی| |

 

سلام دیشب میخواستیم بریم عروسی٬ برای اولین بار موهای وروجکم رو کامل کوتاه کردم چند تا عکس

ازش گرفتم. ببینید:

قند عسل آماده رفتن به عروسی دوست باباییش

deborah.mihanblog.com

حسام دو روزه که یاد گرفته بشینه

در سن هفت ماه و چهارده روزگی

ولی هنوز چهار دست و پا راه نمیره

 

 

اینم عکس هم روزیه که رفتیم خونه عمه ها

 

نوشته شده جمعه دهم تیر 1390در ساعت15:12 مامانی| |

 

  

سلام ٬ ما بازم اومدیم که دوباره از شیطونیای وروجکمون براتون بگیم .

خوشمل مامانش اینروزا اینقده شیطون شده که دیگه نمیشه وقتی باهاش یه جایی میریم

راحت باشیم.مثل دیروزکه داشتیم با باباییش میرفتیم خونه عمه ها ٬ همیشه وقتی سوار ماشین میشدیم زود خوابش میبرد ولی آقا دیروز فقط اذیت میکرد .  قربونش برم الهی ٬هر

چی میبینه حس کنجکاویش خیلی

اذیتش میکنه. هر چی که جلوی دستشه سریع میگیرتش و میذاره توی دهنش

دیروز تو ماشین یا دستش به آینه ماشین بود یا به دنده یا به بالا بر شیشه.

اینروزا یاد گرفته وقتی میذاریمش روی زمین پاهاشو با دستاش میگیره و

میخواد بذاره تو دهنش .به توپ   علاقه خاصی نشون میده و با دیدن اون ذوق میکنه.

راستی کوشولوی مامانش خیلی غرغرو شده !!!!!!!!!!! و همش در حال غر زدنه

همه میگن داره حرف میزنه ولی چی میگه خدا داند.

نوشته شده سه شنبه هفتم تیر 1390در ساعت14:39 مامانی| |

 

سلام ما اومدیم ولی با تاخییییییر ببخشید که خونه نبودیم. ما اومدیم با عکسهای جشن روز پدر البته

اگر دیر شده ببخشید.این عکسها متعلق به روزیست که ما خونه عمه هدی بودیم . اونروز وقتی که بهتون

گفتم امیرحسین با من درست بازی نمیکرد باید اینو بعدشم میگفتم ٬ولی فرصت نشد چون

همون شب من با مامانی رفتیم خونه مامان جونینا . آره دوستای گلم امیرحسین جونم بعدش با من

دوست شد و اجازه داد که با تابش بازی کنم.تازه با روروکشم بازی کردم.

اینم چند تا عکس که باورتون بشه.

 

اونشب خونه عمه جون بعد از شام یه جشن کوچولو برای باباها

تدارک دیده بودیم . عمه امیرحسین که دختر عمه ی شوشو جون منم میشه

برامون کیک درست کرد

بعد هندوانه خوردیم(سبد هندوانه رو مامان امیر حسین درست کرده بود.)

خلاصه اونشب خیلی خوش گذشت و کیک خوردن و باز کردن کادوها را با شنیدن موزیک

گذروندیم.

اونشب من با شوشو جونم خداحافظی کردم که  تا مدت یه هفته پیش مامان و

بابای خودم بمونم .

اینم چند تا عکس از حسام و امیر حسین . البته از اون جایی که قند عسلمون خیلی شکمو

هست خوردنی ها رو ازش دور کردن چون برای بار اول که خواستیم عکس

 بگیریم توی کیکمون دست کرد.

عکسی از امیر حسین ٬باباجور و حسام

اینم یه عکس اختصاصی از حسام و باباجور

نوشته شده جمعه سوم تیر 1390در ساعت18:17 مامانی| |



قالب وبلاگ Ainaz


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس